اتفاقِ ناخوشایند

خرید بک لینک
یک روز تابستانی خیلی گرم بود. اواسط مرداد. هنوز هم یادش می افتم عرق از روی سرم شُره میکند. با نیلوفر قرار مصاحبه با یک مجموعه فرهنگی داشتیم.ساعت ۳ بعدازظهر. یعنی فی الواقع مصاحبه نبود. میخواستیم برای پروژهی عظیمی که داشتیم یکجور اسپانسر پیدا کنیم و حالا از قضا این مجموعه حاضر بود در قبال نیروی کاری که ما باشیم، کمکمان کند. با فکرهایی که میکردیم، دوسر بُرد بود. تا جایی که با آقای مسوول صحبت میکردیم همه چیز خوب پیش میرفت. کارمان را خوب پرزنت کردیم. از سابقه و رزومه و دغدغه هایمان گفتیم. از برنامه هایمان و تیمی که بیشتر بچه ها دکترا و ارشد خوانده بودند(لازم به ذکر نیست که لیسانسه جمع همیشه من هستم. با افتخار از تهران). همه چیز خوب بود تا اینکه نظر مثبت مسوول جلب شد و یک خانمی که مسوول میز بانوان بودند (اینهم از آن حرفاست. میز بانوان!) را برای آشنایی بیشتر با ما به اتاق آوردند. علی الظاهر آن خانم عضو هیئت علمی دانشگاه معتبری بودند و خودشان صاحب پروژه. ولی فی الواقع اولین چیزی که با اولین سوالشان در من تداعی شد، ناظم سال اول دبیرستانم بود. وقتی مانتوها را قد میزد. مقنعه ها را چک میکرد و هم اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 151 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

شش سال از شروع جنگ سوریه گذشته و هنوز یک تیر یه سمت اسراییل شلیک نشده. شش سال گذشته و ما به "در صدر اخبار بودن سوریه و داعش" عادت کردهایم. همانطور که لابلای این عادت کردن، چیز مهمی را فراموش کرده ایم. یادمان رفته که هنوز بزرگترین دشمن ما اسراییل است. یادمان رفته جمله کلیدی امام روح الله که "فلسطین پاره تن اسلام است"، تا همیشه گوشه حواسمان به آنجا باشد و به غده ی بزرگ سرطانی. اسلام آمریکایی خوب در وجودمان رخنه کرده. این فتنه بزرگ خاورمیانه دقیقا چیزی بود که اسراییل میخواست.از بین همه آن عکسهای محشر، آن عکسی که تا صدها سال در تاریخ خواهد ماند از تحقیر روسیه، همین عکس در ذهنم ثبت شد. همین. یک پسر ۲۲ ساله خشمگین. مصمم در اعتقادش. تا پای جان. فتنه شام، همه را بخاطر عقیده به جان دادن کشانده. جوانی از ایران برای دفاع از اسلام. جوانی هم از ترکیه برای دفاع از اسلام. این کجا و آن کجا. اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 147 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

چیزی که جلوترم را محو میکرد، مه نبود. غبار بود. اسمش آلودگی بود. چیزی که دستش را روی سینه ام گذاشته بود و نمیگذاشت نفسم بالا بیاید، اسمش غبار بود. آلودگی بود. روی دیگر اینجور محو شدن را هم دیده ام. سرما و مه بود که جلوی چشمم را میگرفت. کِی؟ یک سال پیش. جادهی اراک. دشت بود و سرما از ذره ذره اکسیژنی که تنفس میکردم لابلای ریههایم میرفت.جلویم محو بود و باز رسیده بودم به پل همیشگی. چرا همه چیز را رها نمیکردم و بروم؟" چرا این بی آرتی ها را سوار نمیشوم و نمیروم تا ته، بعد از آنجا هم سوار یک اتوبوس دیگری شوم و بروم تا ته، بعد دوباره بروم تا ته دیگری. بروم و بروم و بروم تا گم شوم. تا دیگر جایی مرا نشناسند. مرا به نام نخوانند. تعلقی نداشته باشم. نه کتابهایم، نه لباسهایم و نه هیچ چیز اضافی دیگر نداشته باشم."چرا نمیرفتم تا به جایی برسم که تابستان و زمستانی نداشته باشد. که غبار و مهای نداشته باشد که راهم را سد کند و نفسم را بند بیاورد. که پناه ببرم به خاطراتم. از یادآوریشان مچاله شوم یا فراخی بال بگیرم. از گرمی بعضی شان گرم و از سردیشان سردم شود.چرا تهران را رها نمیکردم و با یک مینی بوس قرا اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

همیشه همینطور بوده. مار موذی شک، ناگهانی و بی مقدمه کل وجودم را احاطه کرده، فرصت نفس کشیدن نداده و خیلی زود، اعتقاد راسخم را از پا درآورده. اول یک نیش کوچک بوده، مشروعیت کارم، فکرم، عقیده و به فراخور حال، حسم را زیر سوال برده. تا آمده ام بجنبم و از آن دفاع کنم، سَماش دست و پایم را بی حس کرده و جایی و راهی برای دفاع نمانده. شل کرده ام، گاهی به تناشای تقدیر نشسته ام، گاهی خیلی زود خودم را پیدا کرده ام و چاره ای دیگر درانداخته ام.کارمند بودم. کارشناس حقوق. لایحه مینوشتم و دادخواست تنظیم میکردم. خیلی ها در آرزوی این کار هلاک میشدند. یک روز صبح سوال بدی چنگ انداخت در گلویم و تا ظهر جوابش را با استعفایم گرفت: "چرا؟ چرا ادامه میدهی؟ چرا در سیستمی میچرخی که به آن اعتراض داری؟ به خیالت الآن گره باز میکنی و عدالت را قرقره میکنی؟" صبح با پاهایی ک روی زمین میکشیدم به سرکار رفتم و ظهر با قدم های راسخ برگشتم. هیچ اطمینانی پیش رویم نبود. هیچ راهی، گریزی، فرصت شغلی دیگری، هیچ در سبزی جلویم نبود. اما یک کله شق، از این چیزها نمیترسید. پیش از فکر به عواقبش، قبل از اینکه در دامن محافظه کاری بیفتم، کار ر اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

وقتی میگوییم «زن انقلابی» از چه کسی حرف میزنیم؟زنان بیصورت. تصور ما از آنها یک تصویر بیشتر نیست. یک زن چادر به سر با رویی تقریبا پوشیده که در راهپیماییها حضور دارد. در انتخابات شرکت میکند. دوران دفاع مقدس نامههای عاشقانهای به شوهرش در جبهههای دفاع نوشته و هرجا که لازم بوده خودش، یعنی حضورش را رساندهاست. به هر شکلی. گاهی لازم بوده معلم باشد و به زنان هم سن خودش یا بزرگتر درس بدهد و الفبا بیاموزد. گاهی لازم بوده میل بافتنی دستش بگیرد و شال و کلاه برای رزمندهها ببافد. گاهی نشستن در خانه و بزرگ کردن فرزندان شوهر شهیدش را به درس خواندن ترجیح داده. گاهی ازدواج با جانباز و تروخشک کردنش را با چشم بستن روی همه آرزوهایش، وظیفه خودش دانسته. اسمی از آنها در سایت و روزنامهای آورده نمیشود. چهرهشان در قاب هیچ رسانهای دیده نمیشود. اما همیشه بودهاند و حضور گرمشان احساس میشدهاست. اگر بگوییم پشت صحنه بودهاند؛ انگار در حقشان جفایی کرده باشیم. نقش آنها درست در وسط صحنه معلوم بوده: زنی که از شوهرش دل میکند، مادری که از پسرجوانش و آرزوهایی که برایش داشت دست میکشد و او را راهی جبهه میکند اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

من در زندگی ام زیاد اشتباه کرده ام. مثل خیلی های دیگر. هرچند میدانم که این قید، به اشتباه کردنم مشروعیتی نمیدهد. اشتباهاتی که به خودم یا دیگران ضربه زده اند. با شعاع کوچک یا بزرگ.در زندگی ام از اشتباهات دیگران هم خیلی ضربه خورده ام. دامنه وسیع یا کوچکی از زندگیام بخاطر اشتباه دیگران مختل شده. اعتمادم مخدوش شده، صداقت برایم زیر سوال رفته، صراحت بیانم کم شده و محافظه کار شده ام، ترسو شده ام و خیلی ویژگی های بد دیگری که از رفتار آنرمال دیگران در من بوجود آمده. وقتی فکر میکنم که چقدر اشتباهات خودم هم ممکن است به دیگران چنین ضربه هایی زده باشد، آینده دنیا را اصلا جای خوبی برای زیستن نمیدانم. جایی که صداقت و اعتماد و شجاعت مفاهیم منفوری هستند. باران می آمد. سخت و شدید. آهنگ "تو بارون مگه میشه گریه نکرد" را توی گوشم گذاشتم. از تاکسی بیرون پریدم و کل خیابان ایران را زیر باران پیاده رفتم و خندیدم. خیس شدم و خندیدم. از اینکه چقدر نفرتم از این خیابان و ساکنانش را بخشیده ام به صاحبانش. چقدر دیگر بخاطر آدمهایش از این خیابان بدم نمی آید. چقدر توانسته ام اشتباهات آدمهایی از این لوکیشن را ببخشم اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

از دیشب هنوز در شوک بدی به سر میبرم. هرچه بیشتر فکر میکنم، بیشتر سررشته فکر را از دست میدهم. هنوز نسبت واقع بینانه ام با ماجرا را حفظ کرده ام. هنوز هم "هاشمی" برای من همان آدمی است که سالها رفتارهایش زیر ذره بین انتقادمان بود. هنوز هم بخاطر اشرافیت گراییاش، دیکتاتوری بی سابقهاش، منافع ملت را فدای نفع خود و فرزندانش کردن، سیاست اقتصادی بیمارگونه ای که در پیش گرفت و بدنه سیاسیای که ساخت و تا هنوز هم قابل تغییر نیست و مهره هایش قابل جابجایی نیستند، دلخور و به او معترضم. هنوز هم خطبه نماز جمعه اش در سال ۸۸ را یادم هست. گریه ای که او کرد و بغض خشمی که از من ترکید و از او متنفر شدم. نفرتی که این سالها با دیدن تصویر او در من زنده میشد. انکار هم نمیکنم که روزهایی گمان میکردم اگر او بمیرد، خوشحال میشوم. اما این بغض عجیب و بسیار تلخی که از دیشب روی گلویم مانده و با گریه مختصر و مخفیانه ام بخاطر عجز و بیچارگی همهمان مقابل مرگ، خوب نشد، چیز دیگری میگوید. چیزی که ریشه در همه مسائلی دارد که این سالها عامدانه یا غافلانه انکار کرده ام. انکار کردهام که او بهرحال یک انقلابی بود و نقش او در پیر اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

هرچه آدم سنش بالاتر میرود و مسن تر میشود؛ هرچه دنیایش کامل تر و محکم تر و در و پیکردارتر میشود؛ ارتباطش با آدمهای از غیر دنیای خودش سخت تر و خراش دارتر میشود. هرچه هم هست از روی نیاز به هم صحبتی و رعایت آداب و اصول همزیستی ست. از 24،5 سالگی به بعد که دوست جدید پیدا کردن عملا منتفی میشود. کو تا حوصله کنی و با یک نفر خاطرات مشترکی بسازی. تا کشف کنی که چه علائق و خصوصیات مشترکی دارید و روی آنها مانور بدهی. کمی آنورتر قضیه فرآیند عاشق شدن و ازدواج کردن است. آدم جدید با دنیای موازی تو، تا یک جایی برایت جذابیت دارد. تا یک جایی حوصله داری در دنیای منحصر به فردش سرک بکشی و دلیل رفتارهایش را با توجه به جهان بینی اش توجیه کنی. خیلی زود همه چیز تمام میشود. خیلی زود صبر آدمها از تفاوت خسته میشود. کم می آورد.آدم از یکجایی دیگر ترجیح میدهد دایره آدمهای اطرافش را محدود کند. گچ قرمزی دستش بگیرد و دور خودش بکشد و هرکه خواست پایش را درون آن بگذارد، جیغش به هوا برود. از آنور هم هرکس خواست بیرون برود، با طیب خاطر هولش بدهد بیرون. از وقتی که دنیایش شکل منسجم تری گرفت. وقتی دیگر دقیقا دانست که از زندگی چه اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

چه قصه ها چه قصه ها. چه قصه هایی که زیر آوار ماندهاند و معلوم نیست آخر آنها چه میشود. چه عشقها، چه حسرتها، چه خوشیها و چه غصه ها که همه، سرنوشتشان به یک جا ختم شده، به زیر یک آوار ماندن. چشم به راه کمک ماندن و خانوادهشان را چشم به انتظار گذاشتن.

چه غصهها چه غصهها. چه گلوهایی که غمباد کردهاند، چه چشمهایی که ورم کردهاند، چه بغضهایی که بیخ گلوی همهمان مانده و منتظر خبری دیگرند تا اشکی شوند و روی گونه سُر بخورند تا شاید راه نفسی باز شود.

نفحهای آخر...

اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

احساسم درباره خودم؟مثل یک چهارراهم. حس یک چهارراه را دارم که آدمها از مسیرهای مختلف و متضاد میآیند، به وجه اشتراکشان، که من باشم، میرسند و بعد مسیرشان بهم پیوند میخورد و باهم از یک راه ادامه میدهند. من این وسط چهارراهیام که روز به روز شاهد هزار قصه و هزار اتفاقم، شاهد بهم رسیدنها و از هم جدا شدنها هستم. هزار اتفاق برای روایت کردن دارم. مشتم مثل پیرزنهای قدیمی از قصه پر است. طالع بین خوبی شدهام. پیش بینیهایم برای اشتراکها و افتراقها درست از آب درمیآید. میتوانم کرور کرور تجربه و راهنمایی در اختیار آدمها بگذارم و بگویم "آن دیگری که مثل تو بود" چه شد و به کجا رسید. اما از خودم اگر بپرسند، اگر بگویند قصه خودت را بگو، هیچ. هیچ. من هیچ قصهای برای گفتن ندارم. خودم تنها از یک راه آمدهام و شدهام چهارراه تلاقی بقیه. نقطه ربط و پیوند آدمهای باربط و بیربط. چه سهمی میبرم؟ هیچ. هیچ. بجز سنگین شدن اندوه از بیقصگی خودم، فرسوده شدن مدام از دیدنها و شنیدنها و حدس زدنهای آخر هر قصه. بی قصه بودن، اما اول شخصِ راویِ قصههای دیگران بودن، دردیست که گفتنش برای هیچ قصه نویسی خوشایند اتفاقِ ناخوشایند...

ما را در سایت اتفاقِ ناخوشایند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 7:13

صفحه بندی